رضا قليخان هدايت

1912

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مى ببايد كه كند مستى و بيدار كند * چه مويزى و چه انگورى اى نيك حبيب ما بسازيم يكى مجلس امروزين روز * چون برون آيد از مسجد آدينه خطيب بنشينيم بهم عاشق و معشوق همى * نه ملامتگر ما را و نه نظّاره رقيب مى ديرينه بسازيم بفرعونى جام * از كف سيم بناگوشى با كفّ خضيب جرعه بر خاك همىريزيم از جام شراب * جرعه بر خاك همىريزد [ آزاده ] اديب ناجوانمردى بسيار بود چون نبود * خاك را از قدح مرد جوانمرد نصيب و له ايضا دوستان وقت عصير است و كباب * راه را گرد نشانده است سحاب سوى رز بايد رفتن به صبوح * خويشتن كردن مستان خراب نيم‌جوشيده عصير از سر خم * به كشيدن كه چنين است صواب رادمردان را هنگام عصير * شايد ار مىنبود صافى و ناب تا دوسه روز درين سايهء رز * آب انگور گساريم به آب بفروزيم همى آتش رز * گسترانيم بر و سرخ كباب تاك رز باشدمان شاسپرم * برگ رز باشد دستار شراب نقل ما خوشهء انگور بود * از بر سر بر چون پرّ غراب بانگ جوشيدن مى باشدمان * نالهء بربط و طنبور و رباب و له ايضا آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست * اى دوست بيار آنچه مرا داروى خوابست چه مرده و چه خفته كه بيدار نباشى * اين را چه دليل آرى و آن را چه جوابست من جهد كنم بىاجل خويش نميرم * در مردن بيهوده چه اجر و چه ثوابست من خواب ز ديده به مى ناب ربايم * آرى عدوى خواب جوانان مى نابست سختم عجب آيد كه چگونه بردش خواب * آن را كه به كاخ اندر يك شيشه شرابست اين نيز عجب‌تر كه خورد باده نه بر چنگ * بىنغمهء زيرش به مى ناب شتابست